|
و در این شب نحس در میان هوهو ی باد پاییزی و دود و شلوغی تهران پا بر این پست نهادم چه جشنی٫چه شوری که هنگام آمدنم حکم حبس ابد را به نامم کردند می نویسم از درد٫از هجران ومیگریم چون ابر در این شبهای پاییزی بازهم پاییز آمدو زیبایی و غم و جدایی بازهم پاییز آمد یاداور محکومیتم یاداور روز تولد نوزادی به نام من پس با لبخندی تلخ می گویم روز حبس مبارک تولدم مبارک
سیاه سیاه سیاه رنگِ آسمان،برف ،گل، درخت ،زیبایی.... همه با هم سیاه . . . رنگ دنیای من
من از خاکم همچون او آواره و تنهایم من از خاکم به رنگ غم و شیدایم من از خاکم خاک کویرم من بی حاصل و دریایم من از دنیا می ترسم و از عشق گریزانم منم تنهای تنها و از آدمی هیچ نمی دانم منم ویران.این ترک برداشته منم من منم حیراناز دنیا گذشته منم من منم بی چار.منم غمبار.منم بی حاصل و آب منم بی یار.منم بی تاب و ساکن چو مرداب منم راه و منم چاه و منم گمکرده راهم راهم من منم روح و منم عشق و منم سر به فرارم من آری اینهمه منم و هستم اما چه تنهایم آری پادشاهم ٫منم آن پادشه تنها و چه خوش گویند آدمها تنهایی و پادشاهی!!! -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بازهم اومدم با یه شعر جدید بابت تاخیری هم که داشتم عذر میخوام حال چندان خوشی ندارم محتاج دعاهاتون هستم منو فراموش نکنین راستی عید رو هم به همه دوستان مسلمانم تبریک میگم شاد باشید
شبی سرد بود و طوفان و آب کف خشم آب و دریای ناب رخ زیبای مه چنین ناپدید کجا و چه کس دیده است این پدید چه فریاد خشمی براورده آب چه لرزیست بر من ِ مرده آب ندانی ز سرماست یا که ز ترس ز ترس چه اما ندارم نظر ز ترس زمین و زمان مرد و زن ز پستی بلندی٬دانی٬ز رنج ز مرگ و ز دنیا و رفتار و راه چنین چون چه کردم ندارم رفاه چنین بیکران٬ گردنکشی بیاویز بر گردنم تو با سر کشی ببین این چنینم ٬تنها و آس بکَن جان و تو کن دل من خلاص
آتش بزن جانا دلم آتش بزن بر باد کن خانه و بر بامش بزن بیدار کن عشق من و در مرگ بکوب گر باز نکرد بیشتر تو بر بامش بزن آتش بزن پیکر و بسوزان من را گرم ره نیست مرگ را تو بر دارش بزن سرابیست عشق تو و بودتو لیکن گرت نیست تورا باور تو بر آبش بزن آهوی عشق تو در فرار است یارا گرت نیست تورا میلت تو از پایش بزن از پایش تو بود قصدو از دل تو زدی حال بسوز با من و فریادش بزن
چنتا از شعرهامو امروز براتون میذارم چون بیشتر دوبیتی و یه بیتین چنتا میذارم تا کم نشه در درونم در هر تکه غوغائیست کز نبودنت این دلم بس خالیست ز برون کس نداند غم این دل یارا بی تو زنده بودن اجباریست خلق شده ام در پس این جهان چه دارند کم انجم رخش رخشان ازچه گویند کین زمین سر بود چه می داند از دل بی کسان؟ می نوازم امشب نت می و ره که رفت و می دونستم من که میره
آهسته بخوان نامم ای تو همیشگی در من آهسته صدایم کن آهسته ندایم ده ای همیشه در فریاد ای همیشه در غوغا بس نیست تحمل دردها؟ آهسته صدایم کن گه گاه رهایم کن تا بشکنند این دامهای سخت پریشانی کمتر تو صدایم کن کمتر تو ندایم ده بی تو شاید هیچ با تو شاید پر اما بی تو شاید کمی آسوده تر خواهم بود آهسته صدایم کن یکبار رهایم کن!
به نام تو که آفریننده ای تو که جان دهنده به این بنده ای تودادی مرامهربانی و مهر زیبا آفریدی جهان را چو سحر چه زیباگزیدی توهر ذی حیات به ما دادی پندی عظیم در آیات تو خوبی بزرگی زیبا و ناب تو پاکی زلالی چو پاکیزه آب تو راهی پناهی خدایا دل را تو مهری جوابی همه مشکل را خدایا تنهایم،دستگیرم از همه انسان و زمین دلگیرم تو که قصدی پدر رهنمایم باش تنهاترینم من هم صدایم باش حال تنهارا تو دیدی و آگاهی پس کنارم باش،تو کنم همراهی
چه احساس لطیفی را شناختم امروز و چه شورو چه دلتنگی عمیقی و چه حس زیبایی داشت در شعر در کلمات وچه دستی در وزن آری! در شعر٫ در احساس ٫ می توان گفت پیشش جز هیچی بیش نیستم... شاید پیش همه چیزش هیچم.... آری... بزرگ بود و عمیق شیدا بود....
سلام دوستای خوبم! من یه وبلاگ جدید باز کردم که توش نوشته هامو میخوام بذارم به قولی این میمونه برا شعرام و اون هم میشه برا نثرهام. حیفم اومد وبلاگی رو که کلا شعر بود رو با نثر همراهش کنم ازاین به بعد! خوشحالم میکنید اگه به اونم سر بزنید: հիշադակ
|
About![]()
این وبلاگ رو ایجاد کردم تا شعرهام رو توش بذارم.شعرهایی که شاید قشنگ نباشند ولی همدم تنهایی هامن.شاید دلنشین نباشن ولی من با تک تک وازه هاشون زنده ام.شعرهایی که فرصتی هستند برام برای کم کردن این بغض همیشگیم بغضی که به سختی میشکنه نه از روی غرور بلکه ناچاری ... شعرهایی رو مینویسم که وازه هاشون فرصتین برای یاداوری برای غلت خوردن اشکام روی کاغذ ... Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 Links
آرتا ی عزیز |